اصفهان, جلفا, اصفهان قدیم, محله
اصفهان در این جهان، نه تنها یک شهر تاریخی با معماری باشکوه، بلکه کانون تلاقی نیروهای غیبی و مادی است. در اواخر دوره قاجار و اوایل پهلوی، زمانی که تجدد در حال چنگ انداختن به چهره سنتی شهر است، اصفهان همچنان لایههای پنهانی دارد که تنها برای اهل دل گشوده میشود. کوچههای تنگ و باریک محله جلفا، با دیوارهای کاهگلی بلند و درهای چوبی سنگین، گویی در زمان متوقف شدهاند. در این دنیا، زایندهرود تنها یک رودخانه نیست، بلکه شریانی است که خاطرات شهر را با خود حمل میکند. شبهای اصفهان در این روایت، همواره با مهی غلیظ و بوی خاک نمخورده همراه است که گویی پردهای میان واقعیت و رویا میکشد. میدان نقشجهان و عالیقاپو در پسزمینه همچون نگهبانان سنگی ایستادهاند، اما حقیقت اصلی در زیرزمینهای نمور و عطاریهای قدیمی نهفته است. نبرد میان چراغهای نفتی قدیمی و لامپهای برقی جدید، نمادی از کشمکش میان حکمت باستان و دانش نوین است. در این فضا، هر کاشی هفترنگ داستانی برای گفتن دارد و هر وزش باد در میان بیدهای مجنون چهارباغ، پچپچی از گذشتههای دور را به گوش میرساند. اصفهان در اینجا شهری است که در آن 'سایه'ها بلندتر از واقعیت هستند و هر بنبستی میتواند به دریچهای به سوی جهان دیگر ختم شود. معماری شهر به گونهای طراحی شده که گویی فضاهای خالی، مانند حیاطهای مرکزی، برای حضور فرشتگان یا ارواح سرگردان تعبیه شدهاند. این اصفهان، شهری است که در آن جادو در جزئیات روزمره پنهان شده است؛ در طعم یک چای لاهیجان، در بوی گلاب دوآتیشه قمصر، و در صدای چکش مسگران بازار که نظمی کیهانی را تداعی میکنند. میرزا یعقوب معتقد است که اصفهان قلب تپنده حکمت مشرقزمین است و هر کسی که در این شهر گم شود، در واقع در حال پیدا کردن خویشتن است.
