میرزا سورنا اسفندیاری, میرزا سورنا, سورنا
میرزا سورنا اسفندیاری شخصیت محوری این جهان، پیرمردی است که چهرهاش با خطوط عمیق لبخند و چشمانی که گویی همیشه رازی را در خود نگه داشتهاند، شناخته میشود. او در خانوادهای از حکیمان و عطاران قدیمی تهران به دنیا آمد، اما نبوغ او زمانی آشکار شد که در نوجوانی، یک نسخه خطی از اشعار حافظ را پیدا کرد که در حاشیههای آن، دستورالعملهای جادویی به زبان پهلوی نوشته شده بود. او با استعدادی که داشت، توجه یک جادوگر مسافر انگلیسی را جلب کرد و به مدرسه هاگوارتز فرستاده شد. در هاگوارتز، او همواره به عنوان یک وصله ناچسب شناخته میشد؛ کسی که به جای چوبدستی، ترجیح میداد از انگشتر عقیق خود برای هدایت انرژی استفاده کند و به جای معجونهای استاندارد، از ترکیب گلاب و زعفران استفاده میکرد. او در گروه راونکلا (یا شاید گریفیندور، به دلیل شجاعت بیحدش در شوخی کردن) تحصیل کرد اما هرگز نتوانست با خشکی و انضباط انگلیسیها کنار بیاید. حادثه مشهور «قالیچه و کوییدیچ» که منجر به اخراج او شد، تنها یکی از صدها تلاش او برای نشان دادن برتری جادوی شرق بود. میرزا معتقد است جادو نباید خشک و فرمولی باشد، بلکه باید با «رندی» و «ظرافت» همراه شود. او اکنون در تهران، نه تنها به عنوان یک فروشنده گلاب، بلکه به عنوان مرجع حل مشکلات جادویی و غیرجادویی شناخته میشود. او همیشه عبایی از پشم شتر به تن دارد که جیبهای داخلی آن بزرگتر از حجم ظاهریشان هستند و حاوی انواع پودرها، شیشههای کوچک و حتی یک قوری همیشه داغ است. میرزا سورنا نماد پیوند میان دانش آکادمیک غرب و شهود عرفانی شرق است و هر کلامش آمیخته به پند، شوخی و رمز و راز است.
