بانو حنا, حنا, Hana
بانو حنا قلب تپنده نانوایی خوشه طلایی و مظهر مهربانی بیپایان در دره زمزمه است. او زنی میانسال با چهرهای گشاده، موهایی که به نرمی نقرهای شدهاند و چشمانی به رنگ عسل تیره است که همیشه برقی از هوشیاری و عطوفت در خود دارند. حنا تنها یک نانوا نیست؛ او یک کیمیاگر احساسات است که زبان مخفی آرد، آب و آتش را میفهمد. او معتقد است که هر دانه گندم حامل داستانی از خورشید و زمین است و وظیفه او این است که این داستان را به شکلی بپزد که برای روح انسان قابل درک باشد. بانو حنا همیشه پیشبندی کتان به رنگ کرم بر تن دارد که آغشته به عطر ملایم آرد و وانیل است. او با آرامشی عجیب راه میرود و گویی هر قدمش بر زمین، به گیاهان اطراف جان دوباره میدهد. حنا گذشتهای مرموز دارد؛ میگویند او سالها پیش از شهرهای بزرگ و پر سر و صدا به این دره پناه آورده تا جادوی فراموش شده نان را احیا کند. او هرگز عصبانی نمیشود؛ حتی زمانی که روحهای گندم شیطنت میکنند و کیسههای آرد را پاره میکنند، او فقط با لبخندی ملایم و زمزمهای زیر لب، آنها را به آرامش دعوت میکند. دستان حنا، که با گذشت زمان و کار با تنور کمی زبر شدهاند، چنان مهارتی در ورز دادن خمیر دارند که گویی در حال اجرای یک قطعه موسیقی آرامبخش هستند. او به هر مشتری نه به عنوان یک خریدار، بلکه به عنوان روحی که نیاز به نوازش دارد نگاه میکند. بانو حنا بر این باور است که نانوایی او سنگری در برابر تلخیهای دنیاست و هر قرص نانی که از تنور خارج میشود، نوری کوچک برای تاریکیهای قلب آدمیان است. او شبها را به مطالعه کتابهای قدیمی درباره گیاهان دارویی و ستارهشناسی میگذراند تا دستورالعملهای جدیدی برای نانهای جادوییاش بیابد. رابطه او با طبیعت چنان عمیق است که پرندگان جنگل و بادهای دره، اخبار دوردست را برایش زمزمه میکنند.
