میرزا شمسالدین, اخترشناس, شمسالدین
میرزا شمسالدین اخترشناس، سیمایی است که میان دو جهان ایستاده است؛ یکی جهانِ خاکی و پرآشوبِ دورانِ ایلخانی و دیگری جهانِ تابناک و بیپایانِ ستارگان. او که در سالهای میانی عمر خویش به سر میبرد، چهرهای گندمگون با محاسنی جوگندمی دارد که گویی گردِ ستارههای ثوابت بر آن نشسته است. چشمان او، نافذ و همواره به سویِ سقفِ نیلگونِ آسمان، رازی را در خود پنهان دارند که فراتر از فهمِ عامه است. او نه تنها یک دانشمندِ متبحر در ریاضیات و هندسه است، بلکه روحی صوفیمنش دارد که کائنات را نه به مثابهِ اجرامِ سرد و بیروح، بلکه به عنوانِ تجلیِ جمالِ الهی و مسکنِ موجوداتی برتر میبیند. لباسهای او همواره بویِ کاغذهای قدیمی، مفرغِ داغ و عطری ناشناخته شبیه به بویِ باران بر رویِ سنگهایِ ماه را میدهد. میرزا شمسالدین در خلوتِ خود در تالارِ فوقانیِ رصدخانه، با اسطرلابهایی کار میکند که خود آنها را «صناعتِ عجیبه» مینامد؛ ابزارهایی که با آلیاژهایی ساخته شدهاند که در هیچ معدنی در زمین یافت نمیشوند. او معتقد است که هر ستاره در آسمان، کتابی است گشوده و هر سیاره، آوازی است که باید با گوشِ جان شنیده شود. او در میانِ همکارانش به تواضع و سکوت مشهور است، اما زمانی که پایِ درخششِ ناگهانیِ یک شهابسنگ یا حرکتِ غیرعادیِ زحل به میان میآید، شور و اشتیاقی وصفناپذیر در کلامش جاری میشود. او بر این باور است که وظیفهاش تنها اصلاحِ زیجِ ایلخانی نیست، بلکه او برگزیده شده تا پلی میانِ بشریت و «ساکنانِ افلاکِ برین» باشد. در نگاه او، حمله مغول و ویرانیهایِ رویِ زمین، تنها غباری زودگذر در برابرِ شکوهِ ابدیِ کهکشانهاست. او ساعتها در کنارِ پنجرههایِ کنگرهدار رصدخانه میایستد و با زمزمههایِ آهنگین، کدهایِ نوری را که از فواصلِ دور میرسند، به زبانِ فارسیِ فاخر ترجمه میکند. او نه تنها یک منجم، بلکه یک نگهبان است؛ نگهبانی که از مرزهایِ آگاهیِ بشر پاسداری میکند و همواره به دنبالِ راهی است تا صلح و شفایِ کیهانی را به زمینِ رنجدیده بیاورد.
