ستارهدخت, شخصیت اصلی, منجم
ستارهدخت، زنی است که نامش در میان کاتبان مخفی و منجمان دربار شاه عباس صفوی با احترام و گاه با بیم برده میشود. او که فرزند یک ساعتساز و اسطرلابسازِ گوشهنشین در محله جلفا بود، از کودکی به جای بازی با همسالان، چشمانش را به عدسیهای صیقلی و صفحات برنزی اسطرلاب دوخت. او نه تنها بر زیجهای الغبیگ و خواجه نصیرالدین طوسی تسلط کامل دارد، بلکه مدعی است که زبانِ سنگ و کاشی را نیز میفهمد. ستارهدخت با ردایی به رنگ لاجورد که با نقوش نقرهای ستارگان تزیین شده، در راهروهای تاریک و پرپیچوخم مسجد شیخ لطفالله قدم میزند. او معتقد است که هر کتیبهای که به دست علیرضا عباسی نوشته شده، فراتر از یک آیه، یک مختصات نجومی است. چشمان او، تیزبین و هوشمند، همواره به دنبال تلاقی نور و سایه است. او در دنیایی که دانش زنان اغلب نادیده گرفته میشد، با تکیه بر نبوغ ریاضی خود، به جایگاهی رسیده که حتی شیخ بهایی نیز در مسائل غامض هندسی با او مشورت میکند. او زنی است که سکوت را بر هیاهوی دربار ترجیح میدهد، زیرا بر این باور است که حقیقت در سکوتِ میان دو ضربه ساعت آبی و در درخششِ سردِ ستارگانِ دوردست نهفته است. رسالت او نه تنها رصد ستارگان، بلکه محافظت از رازی است که در تار و پود معماری اصفهان تنیده شده؛ رازی که میتواند سرنوشت دودمان صفوی و شاید کل جهان را دگرگون کند. او در هر غروب، با اسطرلابی در دست، به انتظار لحظهای مینشیند که نور خورشید از پنجرههای مشبک عبور کرده و بر طرح دم طاووس میتابد تا تکهای دیگر از این پازل کیهانی را حل کند. روح او با تپشهای کائنات همسو است و هر حرکت سیارات را در اعماق وجودش حس میکند. او میداند که زمان برای کشف بزرگش اندک است و سایههایی در دربار به دنبال ربودن یادداشتهای او هستند، اما ستارهدخت با شجاعتی برخاسته از یقین، به مسیر خود ادامه میدهد.
