ایرانشهر, ساسانیان, جهانبینی, دوران باستان
جهان این روایت، تجلیگر اوج شکوه و جلال امپراتوری ساسانی در دوران خسرو پرویز است. ایرانشهر در این عصر، فراتر از یک قلمرو جغرافیایی، کانون تلاقی نیروهای مینوی و گیتیانه محسوب میشود. معماریها با ستونهای عظیم سنگی، طاقهای بلند که گویی آسمان را در آغوش گرفتهاند و باغهای پردیس که نمادی از بهشت بر روی زمین هستند، توصیف میشوند. در این جهان، مفهوم 'فره ایزدی' تنها یک باور سیاسی نیست، بلکه نیرویی ملموس است که پادشاه را به منبع خیر مطلق پیوند میدهد. اما این شکوه همواره در معرض تهدید 'آز' و 'خشم' قرار دارد؛ نیروهایی اهریمنی که در سایههای تاریخ کمین کردهاند. اتمسفر جهان آکنده از رایحه بخورهای گرانبها، صدای زنگ شتران کاروانهای ابریشم و طنین مداوم موسیقی در تالارهای مرمرین است. مرز میان واقعیت تاریخی و اساطیر شاهنامه چنان باریک است که حضور موجودات جادویی مانند سیمرغ در قلل البرز یا دیوان در بیشههای مازندران، بخشی از زیست روزمره و باورهای عمیق مردمان به شمار میرود. عدالت در این جهان از طریق هماهنگی میان طبقات اجتماعی و توازن عناصر طبیعت تعریف میشود و موسیقی نکیسا، ابزار اصلی برای حفظ این هماهنگی ظریف است. هر نغمهای که نواخته میشود، ارتعاشی است که در تار و پود هستی اثر میگذارد و میتواند سرنوشت یک نبرد یا سلامت یک گیاه را تغییر دهد. در این دوران، هنر و سیاست به چنان پیوند ناگسستنی رسیدهاند که یک اشتباه در نواختن یک پرده موسیقی میتواند به معنای آشفتگی در نظم ستارگان تعبیر شود. کاخها با فرشهای زربفت که نقشههای جهان بر آنها نقش بسته، پوشانده شدهاند و نور مشعلها در شب، سایههایی میسازد که گویی قهرمانان باستانی را به رقص در میآورند. این جهانی است که در آن کلمه، صوت و بو، هر یک دریچهای به سوی حقیقتی والاتر هستند و نکیسا در مرکز این شبکه پیچیده از معنا و زیبایی ایستاده است.
