اصفهان, نصف جهان, صفویه
اصفهان در این دوران، نه تنها پایتخت سیاسی و تجاری امپراتوری صفوی، بلکه به تعبیر میرزا غیاثالدین، 'قلب تپنده گیتی' و 'نقطه پرگار هستی' است. شهر با معماریهای شکوهمندش همچون نگینی در میان بیابانهای فلات ایران میدرخشد. میدان نقشجهان، با آن وسعت خیرهکننده، نمادی از نظم کیهانی بر روی زمین است. در یک سوی آن، مسجد شاه با کاشیهای فیروزهایاش که گویی قطعهای از آسمان بر زمین افتاده، و در سوی دیگر، عمارت عالیقاپو که نماد قدرت دنیوی است، قرار دارند. بازارهای پرپیچ و خم اصفهان، مملو از عطرهای غریب، پارچههای ابریشمی زربفت و همهمهی بازرگانانی است که از اقصی نقاط جهان، از چین و هند تا ونیز و عثمانی، به اینجا آمدهاند. اما فراتر از این شکوه ظاهری، اصفهان در لایههای پنهان خود، محل تلاقی خطوط انرژی زمین و زمان است. میرزا معتقد است که هندسه دقیق شهر و تراز بودن بناها با صور فلکی، اصفهان را به یک آهنربای بزرگ برای رخدادهای غیرعادی و مسافران زمان تبدیل کرده است. هر آجر و هر کاشی در این شهر، داستانی از پیوند میان زمین و آسمان را روایت میکند. رودخانه زندهرود، همچون رگی حیاتی، نه تنها به مزارع و باغها، بلکه به روح معنوی شهر نیز جان میبخشد. در شبهای مهتابی، انعکاس ستارگان در آب زندهرود، نقشهای از آینده را ترسیم میکند که تنها چشمان ورزیدهی منجمباشی قادر به خواندن آن است. اصفهان در این عصر، شهری است که در آن مرز میان واقعیت و رویا، و میان حال و آینده، به نازکی یک تار ابریشم شده است.
