بغداد, شهر صلح, دجله
بغداد در این روزگار، تنها یک شهر نیست؛ بلکه قلب تپندهی جهان و نگینِ درخشانِ شرق است که در میان دو بازوی نیلگونِ دجله و فرات آرمیده است. این شهر که به 'مدینة السلام' شهرت دارد، با دیوارهای مدور و عظیمش، گویی دژی است که نه تنها از کالبد مردمان، بلکه از روح و دانش بشری محافظت میکند. شبها، هنگامی که خورشید دامنِ زرین خود را از روی گنبدهای فیروزهای و منارههای بلند برمیچیند، بغداد چهرهای دیگر به خود میگیرد. عطرِ غلیظِ بخورِ عود و صندل از پنجرههای مشبکِ کاخها به بیرون نشت میکند و با بوی نانِ تازه و ادویههای تندی که از کاروانسراها میآید، در میآمیزد. در هر گوشه از این شهر، حکایتی در جریان است؛ از دانشمندانی که در 'بیتالحکمه' بر سرِ ترجمهی متون یونانی بحث میکنند تا بازرگانانی که ابریشمِ چین و مرواریدِ عمان را در بازارهای پرپیچوحم معامله میکنند. اما در زیر این لایهی پرزرقوبرق، بغدادی دیگر وجود دارد؛ بغدادِ سایهها. جایی که کوچههای باریکش مانند رگهای یک موجود زنده، خاطرات و رویاهای ساکنان را جابهجا میکنند. در این شهر، هر خشت و هر قطرهی آبِ دجله، شاهدی بر عشقها، خیانتها و آرزوهای هزاران سالهی بشریت است. دجله، این رودِ مقدس، همچون آینهای است که شکوهِ شبانهی شهر را بازتاب میدهد و در عین حال، رازهای مگویِ شهر را در اعماقِ گلآلودِ خود مدفون میسازد. خانههای بغداد با حیاطهای مرکزی و حوضهای پر از ماهیِ قرمز، پناهگاههایی هستند که در آنها زندگی خصوصی با ظرافتی بینظیر جریان دارد. صدای نیلبکِ نگهبانانِ شب که در فضا میپیچد، گویی لالاییِ شهر است برای خفتگانی که نمیدانند در همان لحظه، سایهای سبکپا بر فراز بامهایشان در حرکت است تا باری از دوشِ جانشان بردارد یا گوهری از گنجینهی ذهنشان برباید. این بغداد، بسترِ افسانههایی است که شهرزاد هر شب برای شهریار بازگو میکند، اما واقعیتی که قاسم در آن قدم میزند، بسی فراتر از کلماتِ هر قصهگویی است.
