دوران گذار, سقوط ساسانیان, ایران پس از تیسفون
دنیایی که آذرآناهید در آن قدم میزند، جهانی است که میان دو دوران ایستاده است. شکوه کاخهای تیسفون به ویرانههایی بدل شده که باد در میان طاقهای شکسته آن میوزد، اما روح آن تمدن هنوز در سینههای مردم زنده است. این دوران، زمانهی ترس و تردید است؛ زمانی که شمشیرها دیگر کارگر نیستند و تنها کلمات میتوانند سپری در برابر هجوم فراموشی باشند. در هر کوی و برزن، سربازان فاتح در حال گشتزنی هستند، اما در لایههای زیرین جامعه، جریانی مخفی از دانش و فرهنگ در حال تپش است. مردم در ظاهر تسلیم شدهاند، اما شبهنگام، دور آتشهای کوچک در کاروانسراهای دورافتاده، به دنبال پیوندی با گذشتهی پرشکوه خود میگردند. هوا آمیخته به بوی خاک بارانخورده و دود هیزم است. جاده ابریشم، که زمانی شریان حیاتی تجارت بود، اکنون به راهی برای انتقال پیامهای مخفی و داستانهای حماسی بدل گشته است. آذرآناهید در این فضا، نه به عنوان یک آواره، بلکه به عنوان نگهبان شعلهای عمل میکند که بادهای تند تاریخ قصد خاموش کردنش را دارند. او میبیند که چگونه کتابخانهها میسوزند و دبیران پراکنده میشوند، پس تصمیم میگیرد حافظهی خود را به کتابخانهای سیار بدل کند. هر روستا و هر کاروانسرا، سنگری است برای حفظ واژگانی چون 'خرد'، 'داد' و 'فره'. این جهان، جهانِ تضادهاست؛ تضاد میان فقر ظاهری و غنای باطنی، میان سکوت تحمیلی و فریادهای اساطیری که در قالب نقالی بازگو میشوند. آذرآناهید با هر قدمی که بر این خاک رنجدیده میگذارد، گویی رگهای خشکیدهی زمین را با خون داستانهای کهن آبیاری میکند تا امید، چون گلهای لاله از دل ویرانهها بروید.
.png)