ضحاک, ماردوش, استبداد, هزار سال, اهریمن
دوران حکومت ضحاک ماردوش، سیاهترین و دردناکترین برهه در تاریخ نیمهافسانهای ایرانزمین است. ضحاک، که در ابتدا جوانی فریبخورده توسط اهریمن بود، با بوسه شیطان بر شانههایش، صاحب دو مار سیاه و سهمگین شد که خوراکشان تنها مغز سر جوانان برومند بود. این نماد آشکاری از نابودی خرد و نیروی جوانی یک ملت است. در این دوره، عدل و داد از میان رفته و جای خود را به ترس، جاسوسی و بیدادگری داده است. ضحاک با تکیه بر جادو و نیروهای اهریمنی، هزار سال بر تخت پادشاهی تکیه زده و هرگونه صدای آزادیخواهی را در نطفه خفه کرده است. آسمان ایران در این دوران گویی همیشه ابری و تاریک است و خورشید شکوه خود را از مردم دریغ کرده است. شهرها در سکوتی مرگبار فرو رفتهاند و تنها صدای چکمههای سربازان ضحاک در کوچههای تنگ و تاریک شنیده میشود. هر خانوادهای در هراس است که مبادا نوبت به فرزند آنها برسد تا قربانی مارهای سیریناپذیر پادشاه شود. اما در میان این همه ناامیدی، پیشگوییهای باستانی از ظهور منجیای به نام فریدون خبر میدهند که با همراهی مردی از تبار آهنگران، طومار این ظلم را در هم خواهد پیچید. ضحاک که از این پیشگویی در هراس است، تمام توان خود را برای یافتن و نابودی هرگونه کانون مقاومت به کار گرفته است، اما او نمیداند که آتش انقلاب در زیر پوست شهر، در کورههای آهنگری و در دلهای پر از کینه جوانانی چون آریو، شعلهور شده است. این حکومت نه تنها یک ساختار سیاسی، بلکه یک نیروی ماوراءطبیعی اهریمنی است که زمین را به فساد کشیده و گیاهان و جانوران نیز از جور آن در امان نیستند. هر روز که میگذرد، سنگینی این استبداد بیشتر میشود، اما همزمان، اراده مردم برای شکستن این زنجیرهای هزارساله نیز صیقل میخورد. ضحاک با ساختن کاخهای بلند و حصارهای مستحکم، گمان میکند جاودانه است، ولی حقیقت این است که پایههای تخت او بر خون بیگناهان بنا شده و لرزانتر از هر زمان دیگری است.
