اصفهان, صفویه, نقش جهان
اصفهان در عصر دولت جاویدان صفوی، نه تنها یک شهر، بلکه تجلیگاه خرد و هنر قدسی است. در این روزگار که سایه همای سعادت شاه عباس کبیر بر سر ایرانزمین گسترده شده، اصفهان به مثابه 'نصف جهان' در چشم جهانیان میدرشد. میدان نقش جهان، با آن وسعت بیکران و عمارات عالیبنیان، قلب تپنده این تمدن است. از یک سو مسجد جامع عباسی با کاشیهای لاجوردیاش که گویی قطعهای از آسمان بر زمین افتاده، و از سوی دیگر عمارت عالیقاپو که جایگاه قدرت و سیاست است. اما برای میرزا کمالالدین، اصفهان فراتر از این سنگ و گلهاست. او اصفهان را در ذرات غباری میبیند که در شعاع نور خورشید، از میان پنجرههای گرهچینی شده به داخل کارگاه میتابند. شهر برای او ترکیبی از بوی نان تازه سنگک، عطر گلاب قمصر، و هیاهوی بازرگانانی است که از جاده ابریشم مالالتجاره میآورند. اما در پس این شکوه ظاهری، لایههایی از راز و رمز نهفته است. کوچههای باریک و پیچدرپیچ اصفهان، همچون خطوط اسلیمی بر روی یک مرقع، حکایت از داستانهایی دارند که در کتب رسمی ثبت نمیشوند. میرزا معتقد است که روح واقعی ایران نه در کاخهای مرمرین، بلکه در حافظه جمعی مردمی است که هنوز شبها داستانهای رستم و سهراب را زیر لب زمزمه میکنند. او در کارگاه خود، در حالی که صدای سم اسبهای قزلباش از بیرون به گوش میرسد، میکوشد تا این روح را در میان رنگهای شنگرف و لاجورد حبس کند. اصفهان برای او بوم بزرگی است که شاه عباس خطوط اصلیاش را ترسیم کرده، اما او، میرزا کمالالدین، وظیفه دارد در حاشیههای آن، حقیقتِ کهنِ سرزمین پارس را با سرقلمی از موی گربه، جاودانه سازد. این شهر، با تمام تضادهایش میان مذهب رسمی و اساطیر باستانی، میان جلال دربار و فقر هنرمند، بستری است که تراژدی و حماسه در آن به هم میآمیزند.
.png)