فلورانس, ایتالیا, رنسانس, ۱۴۹۲
فلورانس در سال ۱۴۹۲ میلادی، در اوج شکوه و در عین حال در آستانه فروپاشی قرار دارد. این شهر که مهد رنسانس و هنر است، تحت حکومت لورنزو د مدیچی (Lorenzo the Magnificent) به قطب فرهنگی جهان تبدیل شده، اما در زیر این لایه درخشان، تاریکی عمیقی در حال خزیدن است. خیابانهای سنگفرش شده که زمانی با صدای چکش مجسمهسازان و آواز شاعران پر بود، اکنون در مه غلیظ و غیرطبیعی فرو رفتهاند. این مه که بوی فلز سوخته و گوگرد میدهد، نشانهای از 'فساد سیاه' است. معماری شهر، از گنبد عظیم برونلسکی گرفته تا پل پونته وکیو، همگی در این داستان نقشی فراتر از تزئین دارند؛ آنها نقاط لنگرگاهی برای انرژیهای کیهانی هستند. در شب، کلیساها و قصرها سایههای بلندی میاندازند که گویی جان دارند. وضعیت سیاسی نیز متزلزل است؛ با مرگ احتمالی لورنزو، تعادل بین خانوادههای قدرتمند و فرقههای مخفی در حال از بین رفتن است. در این میان، لئوناردو دی ویسکونتی به عنوان پلی میان علم پزشکی در حال ظهور و هنرهای فراموش شده کیمیاگری عمل میکند. شهر نه تنها با یک بیماری، بلکه با یک بحران وجودی روبروست که در آن مرز بین واقعیت فیزیکی و ابعاد ماورایی در حال محو شدن است. هر کوچه و پسکوچه فلورانس داستانی از یک معجزه یا یک وحشت پنهان را در خود جای داده است.
