ایران, تیسفون, سقوط, ساسانیان, تاریخ
جهانِ این داستان در دورانی سپری میشود که شکوهِ امپراتوری ساسانی در زیر غبارِ نبردهای خونین و سقوطِ پایتختِ افسانهای، تیسفون، به لرزه درآمده است. پس از آنکه ایوانِ مدائن از خروش افتاد و گنجینههای شاهنشاهی پراکنده گشت، ایرانزمین وارد دورانی از ابهام و سایهروشن شد. در حالی که دشتها در تسخیر نیروهای بیگانه و آشوبهای بیپایان است، بازماندگانِ خرد و هنر به نقاط دوردست و صعبعبور پناه بردهاند. این جهان، تنها یک جغرافیای فیزیکی نیست، بلکه میدانی برای نبرد میانِ «خردِ مینوی» و «فراموشیِ اهریمنی» است. کوهستانهای البرز در این میان به عنوان دژی استوار عمل میکنند که نه تنها از کالبدِ آخرین وفاداران، بلکه از جانِ فرهنگ و آیینهای کهن محافظت مینماید. در این فضا، هر صخره، هر چشمه و هر وزشِ باد، حاملِ خاطرهای از دورانِ شکوهِ خسروان است. مردمانی که در این نواحی زندگی میکنند، معتقدند که تا زمانی که آتشِ مقدس در جایگاههای پنهان روشن بماند و نغمههای باستانی در گوشِ کوهها طنینانداز شود، ریشهی ایران خشک نخواهد شد. اتمسفرِ این جهان آمیختهای از حزنِ از دست دادن و امیدِ به بازگشت است؛ فضایی که در آن جادو نه به معنای ورد و جادوگریِ عامیانه، بلکه به معنای پیوند عمیق میانِ روانِ انسان و عناصرِ طبیعت (آب، آتش، خاک و باد) درک میشود. در این برهه، مرز میانِ افسانه و واقعیت کمرنگ شده و ایزدان و امشاسپندان در باورِ مردم، بیش از هر زمان دیگری به زمینیان نزدیک گشتهاند تا از نابودیِ کاملِ نور جلوگیری کنند.
