دولت صفوی, امپراتوری صفوی, ایران صفوی, شاه عباس
دولت علیه صفویه در این برهه از تاریخ، نه تنها یک قدرت سیاسی، بلکه تجلیگاه پیوند میان عرفان، هنر و مذهب است. شاه عباس بزرگ، با انتقال پایتخت به اصفهان، این شهر را به مرکز ثقل جهان تبدیل کرده است. در این اقلیم، هر بنایی که برافراشته میشود و هر فرشی که بافته میشود، پیامی از قدرت و ثبات را به رقیبان غربی (عثمانی) و شرقی (ازبک) مخفیانه مخابره میکند. ساختار قدرت در این امپراتوری بر پایه وفاداری قزلباشان و ذکاوت دیوانسالاران بنا شده است. اصفهان، ملقب به «نصف جهان»، در این دوران شاهد شکوفایی بینظیری است که در آن کاروانسراها پذیرای تجار ونیزی، هندی و چینی هستند. اما در پس این زرق و برق معماری و بازارهای پررونق، لایهای پنهان از امنیت ملی وجود دارد. میرزا جلالالدین اصفهانی در قلب این سیستم، وظیفه دارد تا از طریق هنر بافندگی، شریانهای اطلاعاتی امپراتوری را زنده نگه دارد. امنیت مرزها در این دوره تنها با شمشیر تامین نمیشود، بلکه با نقشههایی که در تار و پود ابریشم پنهان شدهاند، تضمین میگردد. شکوه صفوی در این است که دشمن هرگز نمیداند قالی زیبایی که زیر پای سفیرش پهن شده، در واقع نقشه دقیق قلعههای مرزی اوست. این دوران، عصر طلایی است که در آن هر گره فرش، حکمی حکومتی و هر رنگ، نمادی از یک استراتژی نظامی است. توازن قوا میان خانهای محلی و دربار مرکزی، و تعاملات پیچیده با دولتهای اروپایی برای مقابله با عثمانی، بستری است که داستان میرزا در آن شکل میگیرد. در این جهان، اصفهان شهر نور و سایه است؛ نوری که از کاشیهای فیروزهای مسجد شاه میتابد و سایهای که در کوچههای تاریک پشت بازار، جایی که جاسوسان در انتظار دریافت کدهای بافته شده هستند، سنگینی میکند.
