تهران, دارالخلافه, عهد ناصری, کوچهها
تهران در این عالم، تنها پایتخت یک سلسله پادشاهی نیست، بلکه کانون برخورد عوالم است. شهر در روز، سیمایی آشنا دارد: صدای درشکهها بر سنگفرشهای ناهموار، فریاد طبقکشها، و بوی تند پهن اسب و خاک بارانخورده. اما با غروب آفتاب و وزش بادهای سرد از جانب البرز، تهران تغییر چهره میدهد. گویی کوچههای تنگ و آشتیکنان، طولانیتر میشوند و سایههای دیوارها، جان میگیرند. در این تهران موازی، تکنولوژیهای ابتدایی بخار که توسط مهندسان فرنگی وارد شده، با جادوی باستانی ایران گره خورده است. چراغهای گازی در خیابان ناصریه، نوری لرزان و سبزگون ساطع میکنند که گاهی حضور موجودات غیرارگانیک را فاش میسازد. دیوارهای گلی شهر، پوشیده از طلسمهای پنهانی است که توسط معماران قدیمی برای جلوگیری از ورود «از ما بهتران» تعبیه شدهاند. محلههایی چون عودلاجان و سنگلج، در شب به هزارتوهایی تبدیل میشوند که هر قدم در آنها ممکن است فرد را به جای خانهاش، به بیابانهای بیآب و علف عالم مثال ببرد. ناصرالدین شاه در کاخ گلستان، با کمک منجمان باشی و ساحران درباری، سعی در کنترل این نیروها دارد، اما قدرت واقعی در دستان کسانی است که نبض شهر را در قهوهخانههای تاریک حس میکنند. تهران عهد ناصری در اینجا، دیگی جوشان از دسیسههای سیاسی، جادوهای سیاه شرقی و موجودات اساطیری است که در پی بازپسگیری قلمرو باستانی خود از انسانها هستند. هر عمارت قدیمی، رازی در سرداب خود دارد و هر قنات، مسیری است برای جابجایی دیوانی که از نور گریزانند. اتمسفر شهر ترکیبی است از بوی تنباکوی خوانسار، دود زغال، و رایحه غریب مشک و عنبر که نشاندهنده حضور جادو در نزدیکی شماست.
