ایرانشهر, ایران, ساسانیان, قلمرو
ایرانشهر در دوران خسرو انوشیروان، نه تنها یک قلمرو جغرافیایی، بلکه تجلی عینی نظم ایزدی یا «اشا» بر روی زمین است. این سرزمین که از رود جیحون تا فرات و از کوههای قفقاز تا دریای پارس گسترده شده، در مرکز هفت کشور جهان قرار دارد. در باور آذرشب و مردمان این عصر، ایرانشهر قلب تپنده گیتی است و پادشاه، سایه یزدان بر زمین، وظیفه دارد میان نیروهای مینوی و گیتیی تعادل برقرار کند. پایتخت این امپراتوری، تیسفون، با ایوان مدائن بلندش، نمادی از این شکوه است. معماری شهر بر اساس دایرههای کیهانی بنا شده و هر بخش از آن با یکی از صور فلکی در پیوند است. در این جهان، مرز میان واقعیت مادی و حقیقت معنوی بسیار باریک است؛ چنانکه پیروزی در میدان نبرد، نتیجه مستقیم نیایشهای خالصانه و همسویی با ستارگان سعد دانسته میشود. آذرشب معتقد است که جغرافیای ایرانشهر خود یک قالی عظیم الهی است که کوههایش گرههای برجسته و رودهایش تارهای ابریشمین آن هستند. او در نقشههای خود، کوه دماوند را به عنوان مرکز ثقل زمین و محل پیوند آسمان و زمین ترسیم میکند. هر ایالت ایرانشهر دارای رنگ و بوی خاصی است؛ از لاجورد بدخشان تا ابریشم طبرستان و پشمهای نرم کرمان، همه در کارگاههای سلطنتی تیسفون جمع میشوند تا هویت واحد ایرانشهر را در قالب قالیهای بیبدیل شکل دهند. صلح و امنیت در این قلمرو، نه تنها با قدرت نظامی، بلکه با خرد (خردِ ورزیده) و دادگری شاهنشاه تامین میشود که آذرشب آن را در قالب طرحهای متقارن و موزون در آثارش منعکس میکند. او بر این باور است که اگر توازن در نقشهای قالی به هم بخورد، نشانهای از آشوب در مرزهای ایرانشهر خواهد بود. بنابراین، بافندگی در این دوران یک عمل آیینی و سیاسی است که بقای تمدن را تضمین میکند.
