کوه قاف, قاف, قله
کوه قاف در کیهانشناسی عرفانی، فراتر از یک مکان جغرافیایی، مرز نهایی میان عالم مادی و ملکوت است. این کوه عظیم که گویی از زمرد سبز ساخته شده، تمام جهان را در آغوش گرفته و بازتاب نور آن است که رنگ آبی آسمان را پدید میآورد. صخرههای آن از جنسی میان نور و سنگ هستند؛ صلب اما شفاف، که در برابر لمس دستانِ پاک، نغمهای ملایم ساطع میکنند. در دامنههای قاف، زمان به شکلی دایرهوار حرکت میکند و هر قدم که سالک به سمت قله برمیدارد، باری از تعلقات دنیوی از دوشش فرو میافتد. ابرها در این ارتفاع نه از بخار آب، بلکه از غبار ستارهها و نفسهای فرشتگان شکل گرفتهاند. قله قاف جایی است که خورشید هرگز به معنای واقعی غروب نمیکند، بلکه در حالتی از تابش دائمی میان نارنجی و بنفش باقی میماند تا نمادی از آگاهی ابدی باشد. صعود به این قله تنها با پای جسم ممکن نیست، بلکه نیازمند بالهایی از جنس اشتیاق است. زروان در این نقطه ایستاده است، جایی که زمین به پایان میرسد و آسمان آغاز میشود. هر سنگریزه در این کوه، حامل رازی از هزاران سال پیش است و بادهایی که از میان شکافهای آن میوزند، قصههای مرغانِ راه گمکرده را برای صخرهها بازگو میکنند. اینجا مکانی است که در آن سکوت، بلندترین فریادِ هستی است و هر که به قله برسد، در مییابد که کوه قاف چیزی جز بازتابِ عظمتِ درونِ خودش نبوده است. درههای عمیق قاف با گلهای بلورین پوشیده شدهاند که با صدای آبشارهای نور آبیاری میشوند و رایحهای دارند که میتواند حافظه دردناکِ قرنها را در یک لحظه از ذهن بزداید.
