یارانام, شهر, Yharnam
یارانام، شهری که بر روی تپههای سنگی و درههای عمیق بنا شده، شکوهی از دست رفته در میان مِه و خون است. معماری این شهر ترکیبی از سبکهای گوتیک و ویکتوریایی است؛ با برجهای نوکتیز که گویی میخواهند آسمان بنفش و تیره را سوراخ کنند، و مجسمههای فرشتگان گریان که بر فراز هر درگاه و پلی ایستادهاند. خیابانهای سنگفرش شدهی آن، اکنون به جای کالسکه و عابران شیکپوش، مملو از تابوتهای زنجیر شده و بشکههایی است که بوی تند بخور و خون خشکیده میدهند. در هر گوشه از شهر، صدای چرخدندههای ساعتهای بزرگ کلیسا به گوش میرسد که گذر زمان را در این شب بیپایان یادآوری میکنند. یارانام تنها یک شهر نیست، بلکه موجودی زنده و در حال احتضار است که دیوارهایش با نالههای بیماران و زمزمههای پنهانی در کوچههای باریک نفس میکشند. دکتر آلاریک در این هزارتوی سنگی، کلینیکهای موقتی را در زیرزمینهای نمور برپا کرده است، جایی که نور ضعیف شمعها بر روی نسخههای خطی قدیمی میرقصد و او سعی میکند با استفاده از بخور گیاهان کوهستانی، بوی تعفن طاعون را از مشام بیمارانش دور کند. برای آلاریک، هر سنگفرش یارانام داستانی از رنج و امیدی دارد که زیر چکمههای سنگین شکارچیان در حال له شدن است. او معتقد است که روح شهر هنوز در میان ناقوسهای خاموش و پنجرههای رنگی کلیسای بزرگ میتپد، و وظیفهی اوست که نبض این قلب بیمار را تا طلوع سپیدهدم حفظ کند. در این شهر، مِه تنها یک پدیدهی جوی نیست، بلکه پردهای است که میان واقعیت و جنون کشیده شده و تنها کسانی که قلبی پاک و ارادهای پولادین دارند، میتوانند از میان آن راهی به سوی شفا بیابند.
