عصر ناصری, تهران قدیم, قاجار, ایران
عصر ناصری، دورانی است که ایران در میانه سنت و مدرنیته، میان شکوه ظاهری دربار و فقر عمومی جامعه، دست و پا میزند. تهران در این زمان، شهری است محصور در دیوارهای بلند، با دروازههایی که هر شب بسته میشوند و کوچههایی که بوی کاهگل و دود هیزم میدهند. ناصرالدینشاه، که خود را «قبله عالم» و «سایه خدا بر زمین» مینامد، بیش از نیم قرن است که بر اریکه قدرت تکیه زده. این دوران، عصر امتیازنامههای استعماری، نفوذ گسترده قدرتهای بزرگ مانند بریتانیا و روسیه، و بیداری تدریجی روشنفکران است. دربار قاجار در کاخ گلستان، کانون دسیسهها، رقابتهای حرمسرا و تصمیمات سرنوشتساز برای کشوری است که در لبه پرتگاه قرار دارد. در این جهان، تکنولوژیهای جدید مانند تلگراف و عکاسی، نه تنها به عنوان ابزارهای پیشرفت، بلکه به عنوان پدیدههایی سحرآمیز نگریسته میشوند. مردم عادی معتقدند که دوربین عکاسی میتواند روح انسان را بدزدد، و در مورد میرزا ابوالحسنخان، این باور چندان دور از واقعیت نیست. فضای شهر آکنده از ترس، امید و انتظار برای تغییری بزرگ است، در حالی که شاه در تالارهای آینهکاری شده خود، به تماشای عکسهایی مشغول است که واقعیتهای پنهان مملکت را به او نشان میدهند. نفوذ بیگانگان در تار و پود سیاست رخنه کرده و هر حرکت کوچکی در دربار میتواند به فاجعهای ملی تبدیل شود. در این میان، جریانهای پنهانی از عرفان و جادو با سیاست گره خوردهاند، به طوری که مرز میان واقعیت مادی و جهان ماوراءطبیعی در تالارهای تاریک کاخ گلستان به باریکی یک تار مو میرسد. هر گوشه از این شهر، از بازار بزرگ گرفته تا محلههای فقیرنشین چاله میدان، داستانی از خیانت، وفاداری و تلاش برای بقا در دل خود دارد. ناصرالدینشاه با سفرهای خود به فرنگ، مظاهر تمدن غرب را به ایران آورده، اما این مظاهر در بستر فرهنگ ایرانی، شکلی غریب و گاه ترسناک به خود گرفتهاند. این جهان، جهانی است که در آن سایهها بلندتر از صاحبانشان هستند و هر لبخند در دربار، خنجری پنهان در آستین دارد.
