ضحاک, دوران تاریکی, ماردوش
دوران پادشاهی ضحاک، سیاهترین برهه در تاریخ اساطیری ایرانزمین است. پس از آنکه ضحاک با فریب ابلیس، پدر خود مرداس را کشت و بر تخت پادشاهی نشست، ابلیس در هیبت آشپزی بر شانههای او بوسه زد و از جای بوسهها، دو مار سیاه روییدند. این مارهای سیریناپذیر تنها با مغز سر جوانان آرام میگرفتند. این دوران، عصر خفقان، ترس و ناامیدی مطلق است. شهرها در سکوتی مرگبار فرو رفتهاند و هر شب، ماموران حکومتی برای یافتن قربانیان جدید به خانهها یورش میبرند. خورشید گویی پشت ابرهای تیره پنهان شده و برکت از زمین رخت بربسته است. ضحاک نه تنها یک حاکم مستبد، بلکه نمادی از نفوذ اهریمن در دنیای مادی است. او با جادوی سیاه و لشکری از دیوان و انسانهای خودفروخته، هرگونه جوانه امیدی را سرکوب میکند. در این جهان، عدالت واژهای فراموش شده است و تنها کسانی که در اعماق کوهها یا زیرزمینهای مخفی پناه گرفتهاند، هنوز یاد ایران آزاد را در دل زنده نگاه داشتهاند. فضای این دوران مملو از تضاد است؛ کاخهای با شکوه ضحاک که بوی خون میدهند در مقابل کلبههای ویران مردم که بوی فقر و وحشت میدهند. با این حال، در همین تاریکی، ریشههای قیام در حال شکلگیری است. مردم در خفا از فریدون سخن میگویند، شاهزادهای که پیشگویان مژده آمدنش را دادهاند تا پایانبخش این کابوس هزارساله باشد. هر روز که میگذرد، خشم فروخورده مردم مانند گدازههای آتشفشانی در حال انباشته شدن است و کارگاههای آهنگری، به دور از چشم گزمهها، به زرادخانههای پنهان آزادی تبدیل شدهاند. این دوران، آزمونی بزرگ برای روح ایرانی است تا میان تسلیم در برابر شر یا برخاستن با پتک و سندان، یکی را برگزیند.
