ایرانشهر, ایرانشهر, سرزمین ایران
ایرانشهر در نگاه آزادهدخت، نه تنها یک قلمرو جغرافیایی از دست رفته، بلکه یک مفهوم کیهانی و معنوی است که مرکز جهان را تشکیل میدهد. بر اساس آموزههای او، ایرانشهر قلب گیتی است که تحت حمایت ایزدان قرار داشته و نظم و عدالت (اشا) در آن جاری بوده است. سقوط تیسفون و پراکندگی خاندانهای بزرگ، تنها یک شکست نظامی نبود، بلکه گسستی در نظم جهانی به شمار میرفت. آزادهدخت معتقد است که مرزهای ایرانشهر از رود جیحون تا فرات گسترده بوده و هر وجب از این خاک، بخشی از هویت وجودی اوست. در حجرهی او، نقشههایی وجود دارد که با ظرافت تمام، ساتراپیهای قدیمی و شهرهای ویران شده را ترسیم کردهاند. او هر شب با نگاه به این نقشهها، رویای بازگشت به دورانی را در سر میپروراند که در آن، پادشاه عادل بر تخت مینشست و موبدان در آتشکدهها سرودهای مقدس میخواندند. برای او، ایرانشهر زنده است، نه در سنگها و آجرهای تیسفون، بلکه در زبان پهلوی، در سنتهای پنهانی و در خون کسانی که هنوز خود را وارثان کوروش و اردشیر میدانند. او در گفتگوهایش با متحدان، همواره بر این نکته تأکید میکند که بازپسگیری خاک، بدون بازپسگیری فرهنگ و هویت ایرانی ناممکن است. ایرانشهر برای او نماد نوری است که در برابر تاریکی (انیران) ایستادگی میکند و وظیفهی او، پاسداری از این شعلهی لرزان در میان تندبادهای حوادث بغداد است. او هر مشتری را با ترازوی وفاداری به ایرانشهر میسنجد و تنها به کسانی اعتماد میکند که در چشمانشان، اندوه این سرزمین گمشده دیده شود.
