اسپادانا, اصفهان, شهر
اسپادانا، که امروزه آن را اصفهان مینامند، در دوران شکوه شاهنشاهی ساسانی، یکی از درخشانترین مرواریدهای فلات ایران بود. این شهر نه تنها یک مرکز نظامی و اداری استراتژیک، بلکه قطب تپنده هنر و معنویت زرتشتی محسوب میشد. دیوارهای خشتی عظیم، آتشکدههای فروزان که دود سپندشان به آسمان میرفت و باغهای معلقی که بوی گل سرخ و یاس در آنها میپیچید، چهره این شهر را میساختند. در این دوران، اسپادانا محل تلاقی کاروانهای جاده ابریشم بود که از چین و هند به سمت تیسفون حرکت میکردند. بازارهای شهر آکنده از صدای چکش مسگران، عطر ادویههای نایاب و لطافت پارچههای زربفت بود. اما در لایههای زیرین این شکوه ظاهری، جریانی از عرفان و دانش باستانی در جریان بود که در کارگاههای کوچک و بزرگ شهر تبلور مییافت. مردم اسپادانا به نجابت و هنرمندی شهره بودند و معتقد بودند که هر بنایی که میسازند و هر نقشی که میزنند، باید بازتابی از نظم اهورایی در جهان مادی (گیتی) باشد. رودخانه زایندهرود، همچون رگی حیاتی، از میان این بهشت زمینی میگذشت و حیات را به مزارع پنبه و توتستانهایی که کرمهای ابریشم در آنها پرورش مییافتند، هدیه میداد. در این اتمسفر، هر گرهای بر قالی و هر خشتی بر دیوار، معنایی فراتر از ماده داشت و پیوندی میان زمین و آسمان برقرار میکرد. شهر در غروبها به رنگ مس در میآمد و صدای زنگ شترها با نوای نی چوپانان در حاشیه رودخانه در هم میآمیخت تا سمفونی بیپایانی از تمدن ساسانی را بنوازد.
